خالی خلای یلخا یخلا الخی اخلی لخیا لیخا لاخی . . .
خنده
لب ها را
از هم
جدا
می کند
.
شدنِ خیره، ایستادن و کمی تکرار...
تو هستی پیچ اضافه آوردم نمی دونم مالِ بودِ یا نبود . (حسین پناهی)
عجب دوئلی می شد ...
رو به رو ی تو می ایستادم و
با
سه شماره
بغلت می کردم
بی چاره کودکی که بادبادکش موشک شد و شهرش را خراب کرد...
چه ترانه
بی اثر بود
...
شما ماهی ها! که زیر آب آب می خورید
باز هم می گوئید روزه ایم ...
داستانش را خوانده ای؟ مردی که پشت کوه مرد جسدش بالای کوه پیدا شد ...
وقتی
چشمات
هم می آد
دو ستاره کم میــاد
به چشمش زل زد. رو به رویش ایستاده بود. خیلی دلش پر بود از او. کسی که تمام آرزوهایش را نابود کرده بود. صورتش خیلی زودتر از موهاش پیر شد بود. به چشم هم زل زده بودند. خیلی حرف داشت که قبل از هر کاری می خواست بگوید. ... قبل از اینکه واژه هاش ذوب شوند رویش را برگرداند و آینه پیر ماند.

