هدیه ام از تولد گریه بود خندیدن را تو به من آموختی. سنگ بودم تو کوهم کردی برف می شدم تو آبم کردی آب می شدم تو خانه ی دریا را نشانم دادی. می دانستم گریه چیست خندیدن را تو به من آموختی.
ابرهای سنگی که نمی بارند و : صبر .
زمین برایم تنگ شد، به آسمان چنگ زدم. خدا نکند که رهایم کند.
مباد که ای کاش های کسی بمیرند.
سه افقی هفت حرفی نام قدیم همدان،تبلیغاتِ مدامِ شهرداری همدان از تلوزیون پخش می شود، مخترعی همدانی در رادیو جوان معرفی می شود، اخبار بیشتر از همیشه از همدان می گوید... دوستی کتاب داروهای گیاهی ابن سینا را هدیه می دهد... برنده مثبت یک همدانی ست... جشنواره فیلم کودک در همدان... از در و دیوار همدان می بارد ...
به دوستان می گویم: همدانی شدیم.
وسعت یک دشت که خرابهای است نزدیک خانهی ما
رضانوشت: دیشب سنگی زیر یک بوتهی خار بود بوتهی خار هم زیر سایهی من بود من زیر سایهی تنهایی بودم ماه بالای سر تنهایی بود ابرها عبور میکردند من میباریدم ... ابرها تاریک بودند و من سایه شدم
1. ری را
2.
کوه، رسا
سنگ، رسا
نغمه ی آب ها، رسا
برگ، رسا
ساقه رسا
قامت آرزو رسا
آه ای کلمات نارسا!
۳.
... .
۴. تون چو رو یادم میاره ...

از نیمه شب هم گذشته و خوابم نمی بَرد. حوصله ام سر رفته و راه حلی نیست جز به کوچه ها زدن. به طرف پارک می روم. در آسمان پیِ ماه می گردم که باید کامل باشد. ابرها اما نمی گذارند چیزی ببینم. روز عادی ای را گذراندم که حتی ارزش فکر کردن هم ندارد، بی هیچ اتفاقی. با درد همیشگی معده چشم باز کردم و روز شروع شد... راننده اتوبوس از گرانی دوا و دکتر می گوید و خرج پسرش که ام اس دارد ... به دانشگاه که می رسم کلاس شروع شده. استاد از ریشه کلمات می گوید و از نسبت شان با هم و شعری از حسن حسینی که: (( انگار قافیه بودن درد و مرد اتفاقی نیست ... )) و من به کوه و اندوه فکر می کنم ... بعد از دانشگاه به دعوت دوستی به کافی شاپ کنار پل کالج می رویم و قهوه و بحث. می گوید نامم را در موبایلش گذاشته است (( غصه های الکی )) و اینکه دلیل این همه توی خود بودن و گوشه گیری ام را نمی فهمد و من می گویم : (( خب نمی فهمی دیگر... )). انگار از حرفم ناراحت می شود . بعد به خانه می آیم و ... صدای جارو می آید، سر می گردانم رفتگر میانسالی آشغالهای توی جوی را جارو می کند. می گویم خسته نباشی. جوابی نمی دهد. به بقیه ی روز فکر می کنم که ناگهان طرحی به ذهنم می رسد، تصمیم می گیرم به خانه بر گردم و اولین داستانم را بالاخره شروع کنم. به نظرم ایده ی نابی ست. به سرعت و با قدمهای تند به خانه می رسم. همه خوابند و خانه تاریک. تقریبا بی صدا و پاورچین کاغذ و خودکار را می آورم. چراغ را روشن می کنم و می نشینم. قلم را بر می دارم و بعد هر چه فکر می کنم چیزی به خاطرم نمی رسد ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوباره نوشت: می خواستم از اردی بهشت بنویسم و اینکه دوستش دارم و خوب است و یادآور سهراب و قیصر و ... . و شعری از سهراب را قصد گذاردن داشتم و فایلی، که ماند برای بعد، بدین منظور از فرصت استفاده کرده پیش پیش سالروز تولد تمام اردی بهشتیان من جمله رضا، آزاده، عطیه را تبریکات گفته و به صورت کاملا خوشحال دوباره نویسی رضا را به اطلاع عموم می رسانم./
سرو لرزونی که راست وسط چار راه هر ور باد وایساده بود !!
اسم معشوق در عشق عاریتیسیت و اسم عاشق در عشق حقیقت است، اشتقاق معشوق از عشق مجاز و تهمت است، و اشتقاق عاشق از عشق به حقیقت است که او محل ولایات عشق است و مرکب اوست اما معشوق را از عشق هیچ اشتقاق به تحقیق نیست ...
چرا رها کردی میون راهم ؟ 

