عجب دوئلی می شد ... رو به رو ی تو می ایستادم و با سه شماره بغلت می کردم
بی چاره کودکی که بادبادکش موشک شد و شهرش را خراب کرد...
چه ترانه
بی اثر بود
...
شما ماهی ها! که زیر آب آب می خورید
باز هم می گوئید روزه ایم ...
داستانش را خوانده ای؟ مردی که پشت کوه مرد جسدش بالای کوه پیدا شد ...
وقتی
چشمات
هم می آد
دو ستاره کم میــاد
به چشمش زل زد. رو به رویش ایستاده بود. خیلی دلش پر بود از او. کسی که تمام آرزوهایش را نابود کرده بود. صورتش خیلی زودتر از موهاش پیر شد بود. به چشم هم زل زده بودند. خیلی حرف داشت که قبل از هر کاری می خواست بگوید. ... قبل از اینکه واژه هاش ذوب شوند رویش را برگرداند و آینه پیر ماند.
دستم را برد. تیغ را دیدم. دستم را برداشت. آینه فرمز شد.
صدای روی زمین ریختنم را شنیدم. باد می بارید. لای باران گذشتم.
محسن می خندید و ۱۳ سالش بود. فرخ شاعر نبود هنوز.
هنوز به عبور نرسیده بودم. جوجه غازهای مادربزرگ را خفه می کردم و ۴ سالگی.
جای چنگ های رضا روی صورتم بود و اخم کرده بودم.
باد می بارید. لای باران گذشتم.
بینی ام به دیوار خورد و بیدار شدم، صورتم غرق خون ...
برگشتم، با چشمانم که تنها یادگار کودکیم است و ماه ... . اینجامی نویسم زین به بعد.
۱۷ شهریور سالگشت اینجا و بنده بود که ...
.
.
.
اینجا فعلا تعطیل تا انتقال به مکان جدید.

