تبليغاتX
ماه بالای سر تنهایی ست - چند ثانیه به ...

چند ثانیه به ...

 

دستم را برد. تیغ را دیدم. دستم را برداشت. آینه فرمز شد.

صدای روی زمین ریختنم را شنیدم. باد می بارید. لای باران گذشتم.

محسن می خندید و ۱۳ سالش بود. فرخ شاعر نبود هنوز.

هنوز به عبور نرسیده بودم. جوجه غازهای مادربزرگ را خفه می کردم و ۴ سالگی.

جای چنگ های رضا روی صورتم بود و اخم کرده بودم.

باد می بارید. لای باران گذشتم.

بینی ام به دیوار خورد و بیدار شدم، صورتم غرق خون ...

 

 

نوشته شده توسط عیسا در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 18:48






 RSS