دستم را برد. تیغ را دیدم. دستم را برداشت. آینه فرمز شد. صدای روی زمین ریختنم را شنیدم. باد می بارید. لای باران گذشتم. محسن می خندید و ۱۳ سالش بود. فرخ شاعر نبود هنوز. هنوز به عبور نرسیده بودم. جوجه غازهای مادربزرگ را خفه می کردم و ۴ سالگی. جای چنگ های رضا روی صورتم بود و اخم کرده بودم. باد می بارید. لای باران گذشتم. بینی ام به دیوار خورد و بیدار شدم، صورتم غرق خون ...

